خنکای وجود

ق
نویسنده : سپیده - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳
 
تو را به جای همه دوست دارم ....
----------------------------------
تو را به جای همه کسانی که
نشناخته ام دوست میدارم..

تو را به جای همه روزگارانی که
نزیسته ام دوست میدارم...

تو را به جای همه کسانی که
دوست نمیدارم ..دوست میدارم...

تو را برای خاطر دوست داشتن و برای خاطر خودت دوست میدارم...
مرا به خاطر  دوست داشتن و برای خاطر خودم دوست داشته باش..

جز تو که مرا منعکس تواند کرد؟

(پل الوار)

 
 
 
نویسنده : سپیده - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
 

کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.
 
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی. 
 


 
 
 
نویسنده : سپیده - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٥
 

 

فاصله عشق و نفرت چقدر است ؟

واقعا فاصله عشق و نفرت چقدره؟ یه سوزن. دقیقا یه سوزن. وقتی عاشق کسی هستی و از او نامردی و بی انصافی می بینی، تمام احساس زیبایت که میخواستی تقدیم او کنی تبدیل میشود به نفرت؛ نفرت از او، از نگاهش، از صدایش و حتی از خاطراتی که با هم داشتید. واقعا چرا اینطوریه؟؟؟ عشق و نفرت چرا اینقدر کم فاصله اند؟ عشق به نفرت تبدیل می شود ولی آیا نفرت نیز می تواند به عشق تبدیل شود؟

امروز یکی از دوستان را دیدم افسرده و آشفته با کوله باری از خیانت ...

مگر نه اینکه می گویند  آشنایی بهترین دوران زندگی  هر فرد است ؛‌مگر نه اینکه این دو با عشق زندگی خود را آغاز کرده بودند ، مگر نه اینکه اینها در انتظار آینده ایی روشن بودند .خدایا چرا؟  ...

به نظر شما فاصله بین عشق و نفرت چقدر است ؟ یک تار مو ،‌یک لحظه ،‌یک ثانیه  یا اینکه اصلا فاصله ایی نیست ؟!!!

لطفا خودتان را جای این فرد قرار دهید  و نظر بدهید  ///


 
 
 
نویسنده : سپیده - ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸
 

پاییز تن طلایی

وسرانجام

پاییز مه آلود

در را باز می‌کند

خاطرات پاییز
همه از آینده است
برگ‌های درخشانی که با رویای پرنده شدن به دهان ابد ریختند 
آری بهارم  ، پاییز تو را خواهم خواند از اعماق وجود
آن هنگام
که هزار معنی
بر واژه ای بیارایم
 ---
پاییز فصل ما شدن است
---
 با تاخیر  تولدم مبارک ٢٠ مهر روز میلادم ...
از همه کسانی که مرا  در خاطرشان بود و به هر نوعی تبریک گفتند سپاسگذارم..

 
 
 
نویسنده : سپیده - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۸
 

حکایت زندگی ما ...

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند قورباغه ها به لک لک ها

شکایت کردند لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند لک لک ها گرسنه

ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند

 
عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن  به دنیا می آیند

تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است:

اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان....

 

 


 
 
 
نویسنده : سپیده - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸
 

 

شنبه ٨ اسفند ١٣٨٨

طبق معمول همیشه  ساعت ۵:٣٠ از خواب بیدار شدم ...برای نماز آماده شدم و

نماز صبح را به جا آوردم ....برای عزیزانم  دعا کردم ...ذکر روزانه و آماده شدم برای اینکه

در روزی دیگر  راهی محل کار شوم ...

-امروز از سحر گاه این غزل حافظ بر لبانم جاری است ...عیشم مدام است از لعل

دلخواه .کارم به کام است الحمدالله...و جالبتر اینکه وقتی رادیو ماشینم را روشن کردم

شنیدم که گوینده این غزل را  با صدای دلنشین زمزمه می کرد ....

این را به فال نیک می گیرم ... حال من امروز خوش است ...


عیشم مدام است از لعل دلخواه

کارم به کام است الحمدالله

ای بخت سرکش تنگش به بر کش

گه جام زر کش گه لعل دلخواه

ما را به رندی افسانه کردند

پیران جاهل شیخان گمراه

از دست زاهد کردیم توبه

ور فعل عابد استغفرالله

جانا چه گویم شرح فراقت 

چشمی و صد نم ،‌جانی و صد آه 

کافر مبیناد این غم که دیده است

از قامتت سرو از عارضت ماه

شوق لبت برد از یاد حافظ

درس شبانگاه ورد سحر گاه  

 

 


 
 
 
نویسنده : سپیده - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٧
 

 

با من از ایمان سخن مگویید ...

که من نه دیگر به چشمم ایمان دارم  و  نه به دستم اعتماد ...

دروغ راستی است و سیاهی سپید ؟؟؟!!!

دیگر چه بگویم ...

                                حال من امروز خوش است ...

             آه ...

             چه سبزم من امروز...از بیشه سبز تر و از آسمان آبی تر ...

                                

                                حال من امروز خوش است ...

 


 
 
 
نویسنده : سپیده - ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
 

سرزمین ابدی

مگر می شود آدم فقط یکبار عاشق شود؟عشق ابدی فقط حرف است.پیش می آید

که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد.اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش

سخت پیش یکی گرفتار است٬یک دفعه٬یک موقعی٬یک جایی٬می بیند که دلش٬ته

دلش٬برای یکی دیگر هم می لرزد.اگر باوفا باشد دلش را خفه می کند و تا آخر

عمر، یاد آن دلرزه برایش می ماند.اگر بی وفا باشد٬می لغزد و همه عمرش

عذاب گناه بر دلش می ماند.هیچ کس حکمتش را نمی داند...حالا با خود آدم است

که یاد آن دلرزه را بخواهد ، یا عذاب گناه را، یکی را باید انتخاب کند ....راه

فرار ندارد....


 
 
 
نویسنده : سپیده - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
 

دیروز  عصر رفتم  سر خاک پدرت ...  کلی گشتم تا پیداش کردم ...ساعتها براش درد  دل کردم ....

 

کوچه ...

  

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

 

 

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

 

 

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

 

 

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید

 

 

باغ صد خاطره خندید،

 

 

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

 

 

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

 

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

 

 

من همه، محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

 

 

بخت خندان و زمان رام

 

 

خوشة ماه فروریخته در آب

 

 

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

 

 

شب و صحرا و گل و سنگ

 

 

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

 

 

-        ” از این عشق حذر کن!

 

 

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

 

 

آب، آیینة عشق گذران است،

 

 

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

 

 

باش فردا، که دلت با دگران است!

 

 

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

 

 

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

 

 

نتوانم!

 

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

 

 

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

 

 

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم که : ” تو صیادی و من آهوی دشتم

 

 

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

 

 

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

 

 

مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ...

 

اشک در چشم تو لرزید،

 

 

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

 

 

پای در دامن اندوه کشیدم.

 

 

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

 

 

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

 

 

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

 

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 

 

                                                                 .....


 
 
 
نویسنده : سپیده - ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸
 

 

دیشب با دلم نواختم ...

دیشب بعد از مدت ها رفتم سراغ سه تارم.

ساعت از ٨ گذشته بود  تا ١٢ شب می زدم . از هر آهنگی قطعه ای...

از تا بهار دلنشین تا نوایی نوایی و زرد ملیجه و  ای ایران و برگ خزان...

جالب اینجاست که تو سایت های مختلف هم دنبال نت آهنگ هایی می

گشتم که تا بحال اون ها رو نزده بودم ولی دیشب چه زیبا میزدم...

آسمان دیشب مه داشت و سر تا سر شب نم نم بارون بود... بی صدا و بی ریا...

شاید وسط این همه هیاهو و شور و تنهایی .. اینقدر عاشق بودم که گذر زمان رو

احساس نمی کردم...

دیشب برای اولین بار تو این ۶ یا ٧ سال تنهایی ازش خوشم اومد. برای اولین بار

فهمیدم بی آزار ترین دوستی که تو این مدت داشتم تنهاییم بوده... ولی انقدر داشتم

لذت می بردم که نمی خواستم با خاطرات  چند روز گذشته خرابش کنم...

دیشب دلم پرواز می کرد.

... انگار دیشب سه تارم هم حال عجیبی داشت. چه عاشقانه خوش می نواخت...

چه بی باک سخن عشق را فریاد می کرد... چه زیبا نجوا می کرد با سکوت

شب...

دیشب   کسی گله ای بمن نکرد... گویی حال دلشکسته ای که

عاشق تنهایی خودش شده و از تمام قیل و قال دنیا هم صحبتی ۴ سیم بلند و

باریک سازش را برگزیده درک می کرد...

دیشب آسمان هم شوری دگر داشت...

دیشب نواختم ...پرده پرده ، با دلم نواختم ...


 
 
← صفحه بعد